در باغچه زندگی نشسته بود و با دستان کوچکش چیزی میکاشت. نگاهش کردم، حس اعتمادش با نگاهم برانگیخته شد و با چشمان معصومانهاش فهمید چه میپرسم. گفت: ستاره میکارم. دوباره نگاهش کردم، پاسخ داد: میوههای ستارهام، خورشید خواهد شد. حس غریبی به من دست داد. چرا خورشید؟ لبخندی زد و باز با همان نگاه پاسخ داد: تمام هستی با آب، خاک و خورشید پیوندی زندگیبخش دارد. گلها با خورشید برمیخیزند. پرسیدم: پرندگان؟ پاسخ داد: پرواز زیباست، من آواز آنها را حس میکنم. ... و انسان؟ به زمین نگاه کرد و این بار با انگشتان اشاره زبان گشود: ما که میخواستیم زمین را آماده مهربانی کنیم، افسوس که خود نامهربان بودیم.

آری، او ناشنوا بود و برای ایجاد رابطه، از دستهایش استفاده میکرد. همانگونه که تاریخ انسان اندیشهورز، رابطهای ناگسستنی با دستهای انسان دارد.
|