امروز از دریچهى زمان مصادف با شبِ اندوهِ ستارگان مصادف با پریشانى خاك صادف با شكست آینهگى به خاكستر نشستن هستىست
شهر سیاه پوشِ عزا خیابانها سوگوار ستارهاى تابان كوچهها حوالى مرثیه مسجدها پایگاه شَروهخوانى ملائك
زمین بىباور و اندوهگین در رثاى ستارهاى كه بیست و نهمین بهار عمر را در نابهنگام حادثه به خزان نشست اكنون شقیقههاى زمان ملتهبِ غمى ژرف و عمیق است كه از شیون آغاز مىشود تا حوالى فرقِ شكافتهى محراب
سامرا روزهایى تلخ را در راه دارد خزان همه جا را گرفته است تمامى فریادها در صاعقهاى بیتوته كردهاند كه هرازگاه جگرِ آسمان را مىخراشد و فرو مىریزد بر خوابِ سنگینِ زمین
دژخیمان پلیدى شانههاى غرور را چه بىمحابا زخمى كردهاند و چه بىمحابا تنِ بلورینش را به جراحت نشستهاند زهر در رودخانهى شریانش مىپیچد و غمى سنگین را بر شانههایش آوار مىكند تا زمین به زانوان بلندش بوسه بدهد آن لحظه كه بر خاك مىافتد مىافتد...
اكنون
سفرى از ملك به ملكوت
آغاز مىشود
و زنجیرهى هستى از هم فرو مىپاشد
با شهادت مردى
این چنین سبز
در مرگى این چنین سرخ
حاشا كه خورشید
سرِ تابیدن داشته باشد
حاشا كه بعد از این ماه
به افق برآید!
حاشا كه زمین
گردونهى حیات را بچرخد... با شهادت مردى
این چنین سبز
در مرگى این چنین سرخ
از مدینه تا سامرا
زمین پریشان اندوه است
غروبِ امروز
غمانگیزترین لحظهى تاریخ است
آینده و آیندگان پیراهن عزا بر تن كردهاند
غبارِ یتیمى
بر شانههاى ستبر كوه پراكنده مىشود
دقایقى غمبار، دقایقى سربهسر مصیبت
لحظهها مرورِ جانكاهِ تمامتِ مرثیههایند
سامرا
نهایتِ اندوه مىشود چه زخمِ عمیقى بر پیشانىِ ولایت نشسته است بیست و نه سال اندیشهى طلایى بیست و نه سال مرورِ هدایت
و اكنون
خاموشى پرفروغترین ستاره
یازدهمین ستارهى تابناكِ ولایت یازدهمین منجى
بى او
چشمِ زمین
گُم شدهاى شگرف را
گریستن آغاز مىكند
مصیبت
بانگاهش
تشیّع را به عزا مىنشاند
چگونه این امانتِ پیامبر را از دست مىدهیم
و لحظهها را به غربت مىنشانیم؟!
وسعتِ اندیشهاش
كهكشانها را پیرامونِ ذهن مىچرخاند
و چشمانش چارهى تمامى ناچارىهاست
هستى به خاطر دارد
سخن گفتنش
كاخِ ظلم را به لرزه مىافكند
دستانش
ادامهى كرامت بود
حضورش
خنجرى بر دودمانِ شیطان
خلفای عباسی معتمدها در لحنِ با صلابت كلامش
پریشان و مُثله مُثله
در تن به سر مىبرند
نامش
زیباترین ذكرِ بر لبانِ ملائك
آوازى قشنگ در حنجرهى هستى
و كلامش
عمیقترین پنجرهى نیایش
او عسگری
او نورِ هدایت
او سُلالهى خورشید
او فانوسِ ولایت و چراغِ خاندانِ محمّد (ص) است
بوى محمّد و عطر على و فاطمه را دارد و بیست و نه سال
قلّهى رفیع امامت را
پاسبانى كرده است
و پیامبرِ سبزِ رسالت را
بر شانهى جهات
به بلاغت نشانده است
امروز در بیست و نهمین بهار عمرش
شربت شهادت را مىنوشد
و مقبرهاش را بر گیسوان فروزان خورشید
بنا مىكند.
شایا تجلی (ترانه سرا) |